ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی م...
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی

Divan khial | دیوان خیال by divan khial

Episode notes

شب کاروان‌ها زین جهان

بر می‌رود تا آسمان

تو خود به تنهایی خود

صد کاروانی می‌روی

ای آن که بر اسب بقا

از دیر فانی می‌روی

دانا و بینای رهی

آن سو که دانی می‌روی

ای آن که بر اسب بقا

از دیر فانی می‌روی

دانا و بینای رهی

آن سو که دانی می‌روی

بی‌همره جسم و عرض

بی‌دام و دانه و بی‌غرض

از تلخکامی می‌رهی

در کامرانی می‌روی

نی همچو عقل دانه چین

نی همچو نفس پر ز کین

نی روح حیوان زمین

تو جان جانی می‌روی

ای چون فلک دربافته

‌ای همچو مه درتافته

از ره نشانی یافته

در بی‌نشانی می‌روی

ای آن که بر اسب بقا

از دیر فانی می‌روی

دانا و بینای رهی

آن سو که دانی می‌روی

ای غرقه سودای او

ای بیخود از صهبای او

از مدرسه اسمای او

اندر معانی می‌روی

ای خوی تو چون آب جو

داده زمین را رنگ و بو ... 

Read more