The Guardians of being نگهبانان هستی
وقتی آدمی به یقین میرسد که بیشتر انسانها در پس پردهی زیرکیهای خود، تنها به فکر منافع خویشاند؛ فردا به خاطر یک حسابِ ناچیز، راهت را سد کند یا از تو به عنوان نردبانی برای بالا رفتن استفاده کند و خود خبر ندارد که این مسیر سرانجام به بنبستِ سنگینی ختم میشود؛ در آن لحظه است که دیگر رغبتی به توضیح دادن و تبیین و توجیه باقی نمیماند. قلب خسته میشود از تکرارِ یکسانِ «ببینید، این راه به جایی نمیرسد…». در چنین هنگامهای، آدمی آرام و قاطع به سوی آنچه میرود که عشقش خالص است و پاسخش بیریا. به سوی موجوداتی که وفاداریشان نه معامله است و نه تظاهر؛ بلکه از ژرفای جان برمیخیزد. من خود، در میان همهی مخلوقات، سگ را برگزیدهام؛ آن هم تنها از نژاد ژرمن شِپِردِ اصیل. چرا؟ چون در چشمانش صداقتی است که در چشمان بسیاری از آدمیان یافت نمیشود. چون وقتی برایش وقت میگذاری، وقتی با او تمرین میکنی، وقتی به او محبت میکنی، او نه تنها میفهمد، بلکه با تمام وجود پاسخ میدهد. زبانش نه کلمه است، بلکه تکانِ دم، گوشهای هوشیار، نگاهِ عمیق و آن همراهی بیچشمداشت تا آخرین نفس. در جهانی که انسانها اغلب عشق را با حسابوکتاب میآمیزند، ژرمن شپرد به تو یادآوری میکند که هنوز میشود بیقیدوشرط دوست داشت و بیقیدوشرط دوست داشته شد. این است آن عشقِ پاکی که روحِ خسته را دوباره زنده میکند