Divan khial | دیوان خیال

Divan khial | دیوان خیال

di divan khial
Stagione 13
سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی - محمدرضا نظری
IA
✨ اجرای فوق احساسی از غزل زیبای محمدرضا نظری برای دسترسی به صدها اجرای کامل و رایگان غزل های زیبای فارسی میتونید اپلیکیشن اختصاصی دیوان خیال رو از طریق لینک زیر نصب کنید. نصب اپلیکیشن: http://cafebazaar.ir/app/?id=com.divankhayal.app در یوتیوب ببینید: https://youtu.be/Uj6yafXRetE کانال تلگرام: https://t.me/divane_khial متن کامل شعر: سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری! سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی! نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!! عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد و میدوزد برای من،کت و شلوار دادمادی و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟! که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی! سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری! سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی! نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!! عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد و میدوزد برای من،کت و شلوار دامادی و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟! که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی! سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم از این هم تلخ تر باشی،همان شیرین فرهادی
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری! سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی! نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!! عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد و میدوزد برای من،کت و شلوار دامادی و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟! که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی! سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم از این هم تلخ تر باشی،همان شیرین فرهادی
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری! سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی! نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!! عروس اطلسی هایم ،اگر رفتی خیالی نیست اگر دل عقده ها دارد،ندارد هیچ ایرادی غزل نخ میشود هر شب،قلم سوزن که میچرخد و میدوزد برای من،کت و شلوار دامادی و در آغوش میگیرم،تو را هر شب،نمیبینی؟! که با هر واژه ی شعرم،عجینی،مثل همزادی! سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم از این هم تلخ تر باشی،همان شیرین فرهادی
Stagione 12
خونو کندم که نشینیم در ایوان من و تو
خونو کندم که نشینیم در ایوان من و تو به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو داد باغ و دم مرغان به دها داب حیات آن زمانی که در آییم به بستان من و تو اختران فلک آیند به نظاره ما مح خود را به نماییم به دیشان من و تو من و تو بی من و تو جمع شبیم از سر زوخ خوش و فارز خرافات پریشان من و تو تو تو تیان فلکی جمله شکر خارشا من در مقامی که بخندیم به دانسان من و تو این نجا بتر که من و تو به یکی کن این نجا هم در این دن به به یکی نقش بر این خاک و برام نقش دگر در بهشت عبدی و شکرستان من و تو موسیقی موسیقی
Stagione 3
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی از نظرِ رهرُوی که در گذر آید صالح و طالِح مَتاعِ خویش نُمُودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخِر باغ شود سبز و شاخِ گُل به بر‌آید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی از نظرِ رهرُوی که در گذر آید صالح و طالِح مَتاعِ خویش نُمُودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخِر باغ شود سبز و شاخِ گُل به بر‌آید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی از نظرِ رهرُوی که در گذر آید صالح و طالِح مَتاعِ خویش نُمُودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخِر باغ شود سبز و شاخِ گُل به بر‌آید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید بر سرِ آنم که گر ز دست برآید دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید
گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است
گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلسِ ما، ماهِ رخِ دوست، تمام است در مذهبِ ما، باده، حلال است ولیکن بی‌رویِ تو ای سَروِ گُل‌اندام، حرام است گوشم همه بر قولِ نی و نغمهٔ چنگ است چشمم، همه، بر لعلِ لب و گَردشِ جام است در مجلسِ ما، عِطر میامیز که ما را هر لحظه، زِ گیسو‌یِ تو، خوش‌بوی مشام است در مجلسِ ما، ماهِ رخِ دوست، تمام است بی‌رویِ تو ای سَروِ گُل‌اندام، حرام است از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شِکَّر زآن رو که مرا از لبِ شیرینِ تو، کام است تا گنجِ غمت در دِلِ ویرانه‌، مقیم است همواره مرا کویِ خرابات، مقام است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است؟ وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است؟ مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وآن کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟ مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وآن کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟ با محتسبم، عیب مگویید که او نیز پیوسته، چو ما در طلبِ عیشِ مدام است حافظ! منشین بی‌مِی و معشوق، زمانی کایَّامِ گُل و یاسمن و عیدِ صیام است گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است
گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است
گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلسِ ما، ماهِ رخِ دوست، تمام است در مذهبِ ما، باده، حلال است ولیکن بی‌رویِ تو ای سَروِ گُل‌اندام، حرام است گوشم همه بر قولِ نی و نغمهٔ چنگ است چشمم، همه، بر لعلِ لب و گَردشِ جام است در مجلسِ ما، عِطر میامیز که ما را هر لحظه، زِ گیسو‌یِ تو، خوش‌بوی مشام است در مجلسِ ما، ماهِ رخِ دوست، تمام است بی‌رویِ تو ای سَروِ گُل‌اندام، حرام است از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شِکَّر زآن رو که مرا از لبِ شیرینِ تو، کام است تا گنجِ غمت در دِلِ ویرانه‌، مقیم است همواره مرا کویِ خرابات، مقام است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است؟ وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است؟ مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وآن کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟ مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وآن کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟ با محتسبم، عیب مگویید که او نیز پیوسته، چو ما در طلبِ عیشِ مدام است حافظ! منشین بی‌مِی و معشوق، زمانی کایَّامِ گُل و یاسمن و عیدِ صیام است گُل در بَر و مِی در کَف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چُنین روز، غلام است
1 di 10